تبليغاتX
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت


آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

 

 

چه قدر خوبه که آدم بی پناه باشه.. و بدونه در بدترین شرایط کسی نیست

 که بت کمک کنه!! چه قدر خوبه که بدونی هیچکس وتو دنیا نداری و بدونی

 اگه بمیری شهرداری باید بیاد جمت کنه بدونی تمام ِ غمها ومشکلاتت مال ِ خودته!!

چه قدرخوبه که بدونی وقتی میای خونه هیچ کس منتظرت نیست.. و بدونی که

هیچ کس نیست که وقتی غمگین میشی سرت و رو شونه هاش بزاری.. چه قدر

 خوبه که که هیچ امیدی به کسی نداشته باشی و بدونی که وقتی می ری

 سفر دلیلی برای بازگشتن نیست.. و بدونی که هیچ جایی و کسی نیست که

 آرزوی دیدنش و داشته باشی.. و وقتی غمگینی هیچ قبری نیست که سرش

 بری.. و می دونی که کسی دلش برات تنگ نمی شه.. و می دونی که همه مردم

شهر مخصوصا آدم های مزاحم وقتی می بیننت...می فهمند که تو بی کس  و کاری

 و می تونن هر بلایی سرت بیارن.. چه قدر خوبه که وقتی کسی بت ظلم می کنه

 به جز خودت و خدا کسی و نداری که بش پناه ببری!!

چه قدر خوبه که بفهمی اونی بش می گفتی امید و فرشته نجاتم درواقع یک دیو

بوده که اگه تاحالا بش نرسیدی، از خوش شانسیت بوده.. چه قدر خوبه که بفهمی

 همه اون ها که خودشون و تنها می نامند..تنهاییشون برای یک ساعته و فقط با

 دوستاشون دعوا شون شده.. و دوباره آشتی می کنن.. چه قدر خوبه که بفهمی

 همه اون هایی که میان پیشت درد دل می کنن.. مسافرن و تو رو فقط برای روزای

 غمشون می خوان و برای درد ِ دلاشون.. چه قدرخوبه که یه روز بفهمی همه مردم

 دنیا از تو شاد تر وامیدوار ترند و بالاخره از چیزی شاد می شن..

چه قدر خوبه وقتی بفهمی همه عالم خلقت برای خودشون ارزش قائل اند به جز تو

 .. و اگه این رفتارایی که با توشده با یکی دیگه شده بود..حتما دودمان ِ طرف و به

باد می داد.. چه قدر خوبه که بدونی هر بلایی که سرت بیاد..حتی اگر بدترین بلای

 دنیا باشه.. حتما حتما حتما فقط خودتی که باید پاسخ گو باشی..

و برای کسی اهمیتی نداره

 

 

نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت 0:4 AM توسط بهار آفتاب| |

 

 

امروز تولد ِ آروین بود... آروین عشق ِ منه.. خیلی دوسش دارم..بچه ها دیروز

 بش می گفتن آروین ما برات کادو نمیاریم.. گفتم تولدم می رین کادو نمیارین؟؟

 گفتن کادوی زشت میاریم.. آروین گریه نکرد عادت داره دلش بشکنه..بش گفتم

 خودم برات یه کادوی خوشگل میارم.. آروین نفهمید.. عادت کرده نشنوه.. روابط

 

اجتماعیش خیلی ضعیفه.. نمی تونه با بچه ها دوست شه اذیتشون می کنه..

 دلم می سوزه قلبش خیلی پاکه.. خیلی مهربونه..اما کسی نمی فهمه..

حاضرم قسم بخورم هرگز کسی به حرف های آروین گوش نکرده.. صداش

تا شب تو گوشمه.. خیلی دوسش دارم..امروز می خواست بره پیش ِ مامانش

 و من نفهمیدم چرا بچه ها دوست دارن برن پیش مامانشون..مادر ها قاتل

این ها هستن..

آورین جونم بالاخره بت کمک می کنم با بقیه دوست شی..

 

 

 

با بانی عکس گرفتم.. بانی خیلی خوشگل و جیگره.. اون روز سام و بغل کردم..

 بغل کردنش صد برابر ِ قیافش خوردنیه..

امروز مهربد و بوس کردم..عصبانی شد.. اون روز بم می گفت بغلم کن..

آروین امروز نمی اومد بغلم... شاید برا اینکه دیروز چن بار دعواش کردم.

پسرم خیلی تنهاس..

و

 

نمی فهمه من تو مهد تنها کسیم که دوسش دارم..

 

 


آروین جونم ۴ساله شده!!

 


نوشته شده در Wed 21 Oct 2009ساعت 10:55 PM توسط بهار آفتاب| |


Design By : Night Skin